مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

233

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برد . نخستين كسى كه او را ديد ، مردى بود از آل هاشم و آن مرد اديب و ظريف و كريم بود . كنيزك را بهزار و پانصد دينار بخريد . صاحب كنيز گفته است : چون من قيمت كنيز بگرفتم ، پشيمان شدم و من و كنيز هردو گريان گشتيم . من از آن مرد تمنا كردم كه بيع برهم زند و كنيز بر من رد كند . آن مرد راضى نشد . من زرها در هميان بگذاشتم و نمىدانستم كه بكدام سوى روم . به خانه نمىتوانستم بروم ، از آن‌كه خانهء ، خالى از كنيزك ، مرا وحشت ميافزود . ناچار بيكى از مساجد رفته ، بگريستن بنشستم . مرا خواب درربود . بدرهء زر در زير سر گذاشته ، بخفتم . كسى مرا غافل كرده ، بدره از زير سر من بكشيد . من هراسان بيدار شده ، بدره در زير سر نديدم . خواستم كه از پى دزد بدوم . پاهاى خود را با رسنى بسته يافتم . گريان گشتم و طپانچه بر روى خويش زدم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و نود و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون هميان از من تلف شد ، مرا حال دگرگون گشت . برخاسته ، بسوى دجله آمدم و خويشتن در دجله افكندم . حاضران از كار من آگاه گشته و گفتند : او را اندوهى بزرگ روى داده كه بچنين كار اقدام كرده . شناگران بدجله انداختند تا مرا بدر آورده ، از كار من بازپرسيدند . من حكايت با ايشان حديث كردم . به حالت من افسوس خوردند . ناگاه شيخى از ايشان پيش آمده ، به من گفت : اكنون كه ترا مال رفته ، چگونه سبب هلاك خويشتن ميشوى كه در دوزخ پاينده بمانى ؟ برخيز و منزل خود به من بنماى . من چنان كردم . چون به منزل برسيديم ، آن شيخ ساعتى در نزد من بنشست و مرا تسلى داد تا حزن من كمتر شد . آنگاه شيخ از نزد من بيرون رفت . من خواستم كه خويشتن را بكشم . از رستخيز و از آتش دوزخ ، انديشه كردم . پس ، از خانه بدر آمده ، بسوى يكى از ياران خود رفتم و او را از ماجراى خود آگاه